Monday, October 15, 2007

استخوان





...استخوان
بر روحم ناخن می کشند
چونان که کودکان
برسطح صاف تخته سیاه
می خراشند و از حس خراشیدنم؛
!سر انگشتهاشان با لذتی دردناک می آمیزد
...و صدایی که روحشان را می آزارد
بی توجه باز هم ناخن میکشند
میخواهند تار و پودم کنند وباز ببافند
اما تنها شرحه شرحه ام میکنند
جنگیست دردافزا
میان ناپختگی تنم
وسختی دندانهاشان
ناپخته مرا می جوند
وتف میکنند
باز دندان می زنند
ولعیست در چشمهاشان بر فرو دادنم
اما انگار چون استخوانی
...راه گلوشان را بسته ام
فرو نمی روم
25
فروردین 1386

2 comments:

سین said...

تاثیرگذار

Ali said...

خیلی دردناک بود