Tuesday, October 16, 2007

نمی دونم شاید؛متفرقه

خب!طبق معمولم می خوام یه سری افاضات اضافی کنم که دق نکنم از حرف نزدن!در باب شعر و این که اخیراً شعر یا ...شعر هم گفته ام(دقیقاً خودم نمی دونم کدومشو) یه چیزی رو جدی باید اعلام کنم و اون اینکه،این چند وقته واقعا اوقات تنگی بوده برای من و هر از گاهی برای گشودن عقده و زدودن گریه از چهره این چیزا رو نوشتم(و واقعا هم کار برد داشته)ولی مطلب غامضی که وجود داره اینه که وقتی به شاعرای بزرگی مثل شاملو یا فروغ یا کدکنی و الی آخر نگاه می کنم به خودم می گم:"شما یه نفر خفه ،لطفاً"بنا بر این سعی می کنم اون چیزایی رو بنویسم اینجا یا هر جای دیگه ای که احتمالا وبلاگ خواهم نوشت که حد اقل خودم بهش احساس خوبی دارم چون واقعا قصد ندارم ادبیات فارسی رو با مزخرفاتم بیش از این نزول بدم مثل جناب استاد شاهکار بینش پژوه!!!من نمی دونم چرا این بشر دهنشو گل نمی گیره و هیچ کس هم این قضیه رو بهش گوشزد نمی کنه(خواهرم ایده اش اینه که قبل از تعویض شناسنامه ایشون رو با نام کلبعلی دده بالا میشناختن،مسلما من هم با خواهرم موافقم؛آخه کی ممکنه این بشر رو دیده باشه و اسمشو گذاشته باشه شاهکار،حالا بگو مادر )خلاصه که اگر احیانا مزخرفی رو به اسم شعر به خوردتون دادم به هیچ وجه نبخشین و حتما بهم بگین(الان می دونم 3 نفر وبلاگمو می خونن راستی علی جون می خواستم برای کامنت ازت تشکر کنم وبلاگت باز نشد[اصلا داری؟ ]مخلص کلام که مرسی)خواهشا

چیز دیگه این که بر خلاف ظاهر حالم خیلی از ضجه و مویه خوشم نمیاد!و به عنوان یه گزارش اجمالی برای آگاهی دوستان(چون من خیلی مهمم و همه موندن که ببینن من چی کار می کنم)باید بگم که به علاوه ی 4 تا و نصفی شعر و داستان کوتاه که نوشته ام ،طرح یه داستان بلند تر هم توی ذهنمه که باید چیز خوبی بشه،یعنی موضوع خوب و مضحکی داره ولی فعلا احتیاج به مطالعه ی زیادی دارم تا بتونم خوب درش بیارم
دیگه؟دیگه ملالی نیست جز دوری دوستان

همین

...



نخ های باکرگی می ریسند
تا کفن عصمت ببافند و بر تنم کنند
حجله ای در عمق زمین حفر کرده اند
تا در آنجا شاهزاده ی مومیایی شده ی عزیزم
به آغوشم کشد
و در آن دم که در آغوشش بیاسایم؛
خواهرانم با کفن هاشان بر تن
و مدالهایی از کافور که بر سینه اشان میدرخشد
با مردان موهومشان والس خواهند رقصید
مادرم با غرور کفن آغشته به خون بکارتم را بالا خواهد گرفت
و پدرم از شوق خواهد گریست
و من
در حالی که به صف کفن پوشانی که
به نشان تبریک دستم میفشارند
و گونه هایم می بوسند
چشم دوخته ام
به گلهای خشک گلدانم می اندیشم؛
که در جایی جفتشان را گم کرده اند
3
اردیبهشت 1386

Monday, October 15, 2007

استخوان





...استخوان
بر روحم ناخن می کشند
چونان که کودکان
برسطح صاف تخته سیاه
می خراشند و از حس خراشیدنم؛
!سر انگشتهاشان با لذتی دردناک می آمیزد
...و صدایی که روحشان را می آزارد
بی توجه باز هم ناخن میکشند
میخواهند تار و پودم کنند وباز ببافند
اما تنها شرحه شرحه ام میکنند
جنگیست دردافزا
میان ناپختگی تنم
وسختی دندانهاشان
ناپخته مرا می جوند
وتف میکنند
باز دندان می زنند
ولعیست در چشمهاشان بر فرو دادنم
اما انگار چون استخوانی
...راه گلوشان را بسته ام
فرو نمی روم
25
فروردین 1386